تبليغاتX
یک قدم تا انتها ... -

یک قدم تا انتها ...

من گر سکوت خویش را می دانستم زندگی پر بود از فریاد من

 

چرا رفتي، چرا؟- من بي قرارم،
به سر، سوداي آغوش تو دارم.-
نگفتي ماهتاب امشب چه زيباست؟
نديدي جانم از غم ناشكيباست؟
نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بيقرارست؟
نگفتم با لبان بسته ي خويش
به تو راز درون خسته ي خويش؟
خروش از چشم من نشنيد گوشت؟
نياورد از خروشم در خروشت؟
اگر جانت ز جانم آگهي داشت
چرا بي تابيم را سهل انگاشت؟
كنار خانه ي ما كوهسارست:
ز ديدار رقيبان بركنارست.
چو شمع مهر خاموشي گزيند،
شب اندر وي به آرامي نشيند.
ز ماه و پرتو سيمينه ي او
حريري اوفتد بر سينه ي او.
نسيمش مستي انگيزست و خوشبوست،
پر از عطر شقايق هاي خودروست.
بيا با هم شبي آنجا سرآريم،
دمار از جان دوري ها برآريم!
خيالت گرچه عمري يار من بود،
اميدت گرچه در پندار من بود،
بيا امشب شرابي ديگرم ده!
ز ميناي حقيقت ساغرم ده!
دل ديوانه را ديوانه تر كن.
مرا از هر دو عالم بي خبر كن.
بيا! دنيا دو روزي بيشتر نيست؛
پي ِ فرداش فرداي دگر نيست.
بيا... اما نه، خوبان خود پرستند:
به بندِ مهر، كمتر پاي بستند.
اگر يك دم شرابي مي چشانند،
خمارآلوده عمري مي نشانند.
درين شهر آزمودم من بسي را:
نديدم باوفا زانان كسي را.
تو هم هر چند مهر بي غروبي،
به بي مهري گواهت اين كه خوبي.
گذشتم من ز سوداي وصالت،
مرا تنها رها كن با خيالت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 22:42  توسط ...