تبليغاتX
یک قدم تا انتها ...

یک قدم تا انتها ...

من گر سکوت خویش را می دانستم زندگی پر بود از فریاد من

 

دیروز اگر داغ برادر نداشتم


امروز احتیاج به خنجر نداشتم


گفتند دوستان تو همدست دشمنند


با چشم خویش دیدم وباور نداشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 18:50  توسط ... 

بدون شرح!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 18:34  توسط ... 

یک قدم دیگه...

 

فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار
كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار
 
به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو
بيا اي  جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار
 
خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم
نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار
 
نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار
 
خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي
چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟
 
خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها
.فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 16:28  توسط ... 

 


 گفتم کجا؟
گفتا به خون ...

گفتم چرا؟
گفتا جنون ...

گفتم که کی؟
گفتا کنون ...

گفتم نرو
خندید و رفت

 

یک قدم تا انتها....


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 15:57  توسط ... 

کلاغ قارقاری

 

 

منم کلاغ قارقاری

خسته ام از در به دری

ساده بگم عاشق شدم

بهم ميگن حق نداری

بهم می گن پرت سياهِ

هميشه قار قارت به راه ِ

واسه تو که سکه نداری

عاشق شدن يه جور گناهِ

روزها می گذشت و چراغ کوچيک کلاغ می سوخت ، غافل از اينکه دخترک داره جای اون رو می گيره .اما يکی نبود که بگه :

آهای کلاغ قارقاری

آخه تو رو چه به باغ درباری

سکه نداری دون می خوای

عاشق مهربون می خوای

روزها می رفت و کلاغ تو آسمون چشمای تو بلندتر و بلندتر پر می کشيد . . . اما نگذاشتن که کلاغ عاشق باشه :

خوش بود دلم دوستم داری

می گن که تو حق نداری

يه دلخوشی داشتم ، اونم ازم گرفتند اجباری

اما يه روز سرد زمستونی :

پيغام رسيد که انورها

جا نيست واسه کوچيک تر ها

آهای کلاغ ديوونه !

 اين جا جای بزرگونه

اما کلاغ با چشمهای پر از اشک می گفت :

خوش بود دلم يه کسی هست

که يه عمر ميشه به پاش نشست

به پاش نشست و مرد براش

قارقاری کرد تو سرسراش

اما :

می گن بايد فرار کنم

دلم رو آخه چی کار کنم ؟ 

چه خاکی من بر سرِ اين تک دل بی قرار کنم  ؟

اون کلاغ هنوزم عاشق بود . . . اما يه روزی :

پيغوم رسيد که اونورا

جا نيست واسه کوچيکتر ها

آهای کلاغ ديوونه !

اينجا جای بزرگونه

برو اينورا پيدات نشه

کسی عاشق صدات نشه

کور شو ! نبينی هيچ کی ! تا کسی شيفته چشمات نشه !

از اون روز به بعد کلاغ نه آواز خوند و نه کسی رو نگاه کرد . . . حالا از اون روزا خيلی می گذره و کلاغ اومده تا با همه شما خداحافظی کنه . . . گر چه هيچوقت تو زندگيش با کسی خداحافظی نکرده و اين بار همه ميگه : . . . اما نه قبل از رفتنم می گم :

درسته من پرهام سياه ست

اما دلم بی انتهاست

درسته آوازم بدِ

آی آدمها ! حق با شماست !

لعنت به اين دوره زمون !

ارزشمون به سکه مون !

پر سياه جرم منه !

آهای کلاغ ! آواز نخون !

تا خدا با خدا !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 15:46  توسط ... 

 

 

سلام
ای رهگذر
با نگاه بی انتهایت
به عمق تک تک حروف و
واژه هایم بنگر و
آرام آرام
مرا همراه با این صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مرا و
عمق نوشته هایم را
به دست فراموشی بسپار...
اسمم را با یاد دروغگو بر دفتر بی کاغذت هک کن
اسمت را با یاد دروغگو بر کاغذ بی دفترم هک می کنم ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 15:43  توسط ... 

؟


اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست


تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست


اين قدر نپرسيد كجا رفت و كي آمد


اشعار پراكنده ي من مال كسي نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 23:13  توسط ... 

....


ستاره ی قصه ی ما بار سفر و بسته بود

 

برای عشق و عاشقی انگاری دیگه خسته بود

 

ستاره ی قصه ی ما برای ما ترانه بود

 

برای من یه نور کم اما چه عاشقانه بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 23:8  توسط ...