بگوئید بر گورم بنویسند : زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت .
مهربان بود ولی مهر نورزید.
طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد.
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت.
در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد.
من گر سکوت خویش را می دانستم زندگی پر بود از فریاد من
بگوئید بر گورم بنویسند : زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت .
مهربان بود ولی مهر نورزید.
طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد.
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت.
در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد.
کسی منو نشکست!
من تو خودم شکستم
و این بدترین نوع شکستنه...
گل رویای آبی منتظرمسافر
نشسته یک غریبه چشم به راه یه عابر
می خونه آروم آروم شعرای عاشقونه
غروب رسیده اماچشاش پراشک میمونه
شکسته قلب تنهاش پر از سکوت لبهاش
آخرراه رسیده چه نا امیده چشماش
کاش می شد ای مسافر تاقیامت سفر بود
برای باقی موندن یه دنیای بهتر بود
هنوزتونورمهتاب یه رنگ بی ریا بود
قصه اون غریبه قصه آشنا بود
هنوز تو سینه من یه درد کهنه مونده
تمام غصه هاشو توگوش ابرا خونده
دودسته تک ستاره تو آسمون تاره
که تو شبای ابری حتی اونم نداره
هیچ کس اون شب تو بارون ندید اونو پریشون
مسافر منم رفت به قصه های ویرون
زن: سحر،چون می روی در کام امواج
کند تاب مرا،هجر تو تاراج.
ماهیگیر: منم یک مرد ماهیگیر ساده،
خدا نان مرا در آب داده !
زن: تو را دریا فرو کوبیده،صدبار
از این زیبای وحشی دست بردار!
ماهیگیر: چو می خوانندم این امواج از دور،
همه عشقم،همه شوقم،همه شور.
زن: فریبش را مخور ای مرد،زین بیش،
به گردابش،به توفانش بیندیش!
ماهیگیر: نمی ترسم،نمی پرهیزم از کار،
به امید تو،می آیم دگربار!
زن: اگر از جان نمی ترسی در این راه،
بیاور گوهری،رخشنده،چون ماه.
بشوی از خانه ات فقر و سیاهی
که مروارید نیکوتر ز ماهی!
ماهیگیر: زعشقم گوهری تابنده تر نیست.
سزاوار تو زین خوش تر گهر نیست.
ولیکن تا نباشم شرمسارت،
فروزان گوهری آرم،نثارت!
زنی خاموش در ساحل نشسته.
به آن زیبای وحشی چشم بسته.
بر او هر روز چون سالی گذشته ست.
هنوز آن مرد عاشق برنگشته ست!
نه تنها گوهری در دام ننشست،
که عشقی پاک گوهر رفت از دست!!!
نمی گویم فرامشش نکن ولی گاهی به یاد آور
اسیری را که می دانی نخواهی رفت از یادش
کسی که آسمانی است
مرگ برایش آغاز کامیابی است
بی تردید کامیابی از آن اوست
اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد
جاودانه میشود
وکسی که شب درازش را به خواب می رود
به یقین در دریای خوابی ژرف ، محو می شود
کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش میگیرد
تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید
و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود
از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد
یه آدم تو نیمه ی راه
تو دلش یه عا لمه آه
توی جاده دل پریشون
تو شبا منتظرماه
یه دفعه یه نور امید
از بالا تو آسمونها
می تابه رو قلب خسته اش
رنگش از رنگین کمونها
حالا اون سقوط رنجو
با چشاش داره می بینه
از دل روزای رفته
خاطراتشو می چینه
توی کوچه ها می پیچه
عطر شعر عاشقونه
از هوای تازه ی دل
می خونه چه بی بهونه
تو رفتی و دو چشمانم به در ماند
سکوت سرد سایه تا سحر ماند
سکوتی تلخ و اندوه بار غمگین
لبانم تا سحر بی همسفر ماند
ز شادی های سبز با تو بودن
برایم شاخه ای بی برگ و بر ماند
تو رفتی و ندانستی که بی تو
خیالت تا ا بد در قلب من ماند
از دل برود هر آنکه از دیده برفت و به ناباوری و غصه من خندیدند ...
ای رفته سفر...که دگر باز نخواهی برگشت ! کاش می آمدی و
می دیدی که در این عرصه دنیای بزرگ چه غم آلوده جدایی هایی است
و بدانی که...از دل نرود هر آنکه از دیده برفت
از دل نرود هر آنکه از دیده برفت
که گمان داشت که روزی تو سفر خواهی کرد
روز ما را ز شب تیره بٌتر خواهی کرد
که خبر داشت که یک شهر در اندیشه تو
تو نهان از همه آهنگ سفر خواهی کرد
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر دلی شعری سرودن
ولی برای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
تو معنای تمام حرفهای آسمان را می فهمی
پس بمان و تفسیر کن آن چه را که آسمان روز رفتنت
برایت خواهد خواند...
از آغاز می گفت.
از شروعی تازه
از حرکت می گفت.
از جاده یی خاکی
از مقصدی می گفت.
از مکانی مخفی
از شب می گفت.
از قصه یی تاریک
از آبها می گفت.
از شبی که آبها ساکت بودند
از تنها یی می گفت.
از انسانی تنها
از ندایی می گفت.
از نجوای انسانی با خود
از غم می گفت.
از اشکهایی خاکستری
...
چرا رفتي، چرا؟- من بي قرارم،
به سر، سوداي آغوش تو دارم.-
نگفتي ماهتاب امشب چه زيباست؟
نديدي جانم از غم ناشكيباست؟
نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بيقرارست؟
نگفتم با لبان بسته ي خويش
به تو راز درون خسته ي خويش؟
خروش از چشم من نشنيد گوشت؟
نياورد از خروشم در خروشت؟
اگر جانت ز جانم آگهي داشت
چرا بي تابيم را سهل انگاشت؟
كنار خانه ي ما كوهسارست:
ز ديدار رقيبان بركنارست.
چو شمع مهر خاموشي گزيند،
شب اندر وي به آرامي نشيند.
ز ماه و پرتو سيمينه ي او
حريري اوفتد بر سينه ي او.
نسيمش مستي انگيزست و خوشبوست،
پر از عطر شقايق هاي خودروست.
بيا با هم شبي آنجا سرآريم،
دمار از جان دوري ها برآريم!
خيالت گرچه عمري يار من بود،
اميدت گرچه در پندار من بود،
بيا امشب شرابي ديگرم ده!
ز ميناي حقيقت ساغرم ده!
دل ديوانه را ديوانه تر كن.
مرا از هر دو عالم بي خبر كن.
بيا! دنيا دو روزي بيشتر نيست؛
پي ِ فرداش فرداي دگر نيست.
بيا... اما نه، خوبان خود پرستند:
به بندِ مهر، كمتر پاي بستند.
اگر يك دم شرابي مي چشانند،
خمارآلوده عمري مي نشانند.
درين شهر آزمودم من بسي را:
نديدم باوفا زانان كسي را.
تو هم هر چند مهر بي غروبي،
به بي مهري گواهت اين كه خوبي.
گذشتم من ز سوداي وصالت،
مرا تنها رها كن با خيالت!
پيش از آنکه خوب نگاهش کنی , پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ,
پيش از آنکه همه ي لبخند هايت را به او نشان بدهی ,
مثل پروانه ای زيبا , بال ميگيرد و دور مي شود ,
فکر مي کردی مي توانی تا آخرين روزی که زمين به دور خود مي چرخد و
خورشيد از پشت کوهها سرک مي کشد در کنارش باشی .
دلم گواهی بد می دهد
دلم برای تو می لرزد
تمام هول شبم
قصه فراق تو شد
تمام روز
حدیث وصال تو بود
به من بگوکه جاودانه می مانی
ورنگ نارنجی ملال را
ز چشم خسته می شوئی
بیا! بیا عزیز دیرینم
کنار امن ترین دل
که قصه ،قصه رفتن به شام لم یزل است
جهان همیشه همینست
سخت بی بنیاد.
نمی خواستم مثل اشکاش یه روز از چشاش بیفتم
ندونستم زیر پاهاش سنگی بی قیمت و مفتم
آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه
واسه فریاد غرورم بال پرواز صدا شه
چی شده اونهمه احساس اینو هرگز نمیدونم
دیگه بسمه شکستن نمی خوام عاشق بمونم
گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه
واسه سر سپردگی هاش دیگه لایقم بدونه
اما امروز یه غریبه است که فقط می خنده
دل رو دیونه میدونه در رو دیونه میبنده
چی شده اونهمه احساس اینو هرگز نمیدونم
دیگه بسمه شکستن نمی خوام عاشق بمونم
هيچ كس جنس درد مرا نشناخت هيچ كس
هيچ كس آه سرد مرا نگداخت هيچ كس
هر كدام از خاكيان يارم شدند
هيچ كس با من نماند هيچ كس
قلب من از درد گشته بي رمغ
هيچ كس درمان نباشد هيچ كس
عاقبت عشقم كجا خواهد رسيد
هيچ كس هرگز نداند هيچ كس
تا كجا خواهد رسيد اين عمر من
هيچ كس يارم نگردد هيچ كس
داغ عشق و اين غم دلواپسي
هيچ كس مرهم نباشد هيچ كس
تا كجا اميدوارم زين قدر
هيچ كس يارم نگردد هيچ كس
گیرم این فردا و فرداهای فرداهم گذشت تا کدامین روز باید فکر فردا ها نشست
حاصل عمرت چه باشد در تـرازوی زمان باید از امروز بار روز فردا ببست
شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید...
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...
هیچکس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه! ولی
حداقل من یادش یادم که وقتی شکست لبه تیزش
دست اونی را که شکسته نبره!
بودنم را هیچ کسی باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد از مرگم
روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
اون که خوابیدست در این گور سرد...
بودنش را کسی باور نکرد ....
روزي من خواهم مرد
مرگي به سادگي
آب شدن برفها
و فراموش خواهم شد
به سادگي از ياد بردن
كوچ پرستوها
و باز آمدنم را كسي به استقبال نمي آيد
و بودنم را كسي جشن نمي گيرد
من روزي خواهم مرد ...
هيچكي از رفتن من غصه نخورد هيچكي با موندن من شاد نشد
وقتي رفتم كسي قلبش نگرفت بغض هيچ آدمي فرياد نشد
چشمي با رفتن من خيره نموند به در و به آسمون و پنجره
مي دونم٬خيلي ها گفتن چيزي نيست اين كه ماتم نداره٬ بذار بره
هيچكسي نگاش برام ابري نشد زلزله هيچ دلي رو تكون نداد
راس راسي٬واسه كسي مهم نبود نه كه فكر كني بود و نشون نداد
دم رفتن كسي حرفي نمي زد همه ساكت بودن و بي سر صدا
يه نگهبان كه ما رو نيگا مي كرد زير لب گفت٬ به سلامتي كجا؟
اشك و خندم دو تايي كنار هم با يه لحن مهربون جواب دادن
اين سوال مهربون و بي ريا پرسش ساده ي يه غريبه بود
كسي كه اسم من رو نمي دونست زير چشماش غمي بود٬داغ و كبود
بهتره اهالي رويامون رو بدون توقعي٬جواب كنيم...
نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين جاها٬حساب كنيم
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم
بی تو من اسیره دست آرزو های محالم
یاده من نبودی امامن به یاده تو شکستم
غیره تو که دوری از من دل به هیچکسی نبستم
هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش
وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش
اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد
میشه تو آتیش عشقت گر گرفتن بلد شد
اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش
تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش
دلم گرفته ای خدا مثل هوای بارونی
مثل دل سیاه شب مثل غم زمستونی
دلم گرفته زین هوا از این سکوت بی صدا
دلم گرفته از همه از این دلای بی خدا
دلم می خوادپر بکشم برم به اسمون دور
برم یه جای خالی از نفرت و کینه و غرور
برم یه جای با صفا خالی از نیرنگ و ریا
یه جا که نباشه اثری از کینه و دل سیاه
دلم گرفته ای خدا از آدمه آدم نما
دلم گرفته واسه حرمت عشق بی ریا
![]()
ای که کاکتوس غم گرفته به دستی
ای سر در گریبان به گوشه ای نشستی
غم در تو ریشه کرده توی خودت شکستی
همه اینا رو دلم به جسم خسته ام گفت
اینا رو اون به من گفت ای تو که غم پرستی
تو دلم این همه غم جا نمی گیره
چی به جز غم داره اون دل که اسیره
گفتی از یاد میره این غم ها یه روزی
تو دلم ریشه دوونده دیگه دیره
دیروز اگر داغ برادر نداشتم
با چشم خویش دیدم وباور نداشتم